محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

10

تفسير قرآن صفى على شاه

فيض رحمانى بر اشيا شد چو تام * گفت از فيض رحيمى بر كرام فيض رحمانى بر اشيا شد عميم * فيض خاص احمد بود يعنى رحيم رحمت رحمانيش بر ممكنات * فيض هستى داد هر جا يا ثقات رحمت خاص رحيمى بر خواص * يافت در قوس صعودى اختصاص مجملى بود اين ز شرح بسمله * كن بتفصيلش زمانى حوصله [ سوره الفاتحة ( 1 ) : آيات 2 تا 7 ] الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ ( 2 ) الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ( 3 ) مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ ( 4 ) إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ( 5 ) اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ ( 6 ) صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضَّالِّينَ ( 7 ) ستايش مر خدايراست پروردگار جهانيان ( 2 ) بخشايندهء مهربان ( 3 ) پادشاه روز جزا ( 4 ) ترا ميپرستم و از تو طلب يارى ميكنم ( 5 ) هدايت كن ما را به راه راست ( 6 ) راه آنان كه انعام كرده‌اى بر ايشان نه راه آنان كه خشم گرفته بر ايشان و نه گمراهان ( 7 ) از فيوض عام و خاصش در نمود * حمد او گويند ذرات وجود عين حمد اوست بود ممكنات * ظاهر از بودش وجود ممكنات حمد او هر يك ز موجودات او * گويد از تكوين خود بر ذات او گر كسى حمدش كند با انتقال * در مقام بندگى يابد كمال از پى فيض رحيمى در رشاد * حمد خود آموخت هم او بر عباد بعدبسم اللَّه بخير المرسلين * حمد للَّه گفت رب العالمين تا چنان كو كرد حمد خود بيان * حمد او گويند جمله انس و جان اى نبى رحمت اندر حضرتم * باش رهبر خلق را از رحمتم رحمت عامم بود ايجاد خلق * رحمت خاصم رسول پاك دلق نكته‌اى در حمد خاصش مختفى است * وان تولا بر نبى و بر و ليست آنكه اشيا را بهستى علتست * باعث ايجاد خلق از رحمت است حمد موجد بر خلايق واجبست * كو برحمت بر خلايق واهبست حمد عارف بر جمال و ياد اوست * بى خبر از عالم و ايجاد اوست حمد او باشد به آن حسن و جمال * هيچ نايد ما سوايش در خيال هستى عارف رود يك جا ز پيش * حمد خود گويد حق اندر ذات خويش حمد خاص الخاص اندر جستجو * اين بود كز نطق او گويى به او نيست يك مو ما سوايى در نظر * از وجود و بود غيرى بى خبر حمد خاصان اين بود كارى به ياد * حسن خلقت را ز مبدأ تا معاد بعد آن كار است عالم را چنين * رحمت ديگر كند در يوم دين آرى اندر رحمت مخصوصه روى * كان رحيمى رحمت است اى نيكخوى حمد عام اينست كارى در نظر * نعمت بيحصر و حد دادگر سفره گسترد از تو عبد نانىيى * جان و ايمان داد اگر ربانىيى حمد را گفتند ارباب كمال * مر ثنا باشد به آن حسن و جمال شه فرستاده است ز استقلال خويش * نزد اهل معرفت تمثال خويش با يكى فرمان پر وعد و وعيد * كاين بود باب اطاعت را كليد آن يكى بيحكم و فرمان داد جان * پيش آن تمثال نيكو در زمان عشق آمد نار غيرت بر فروخت * هستى عاشق در آن يكباره سوخت و آن دگر تمثال شه ديد و رقم * در اطاعت شد نَزَد بيحكم دم بندگى آورد و عجز و اضطرار * يافت از شه آبرو و اعتبار فارغ از انديشهء بيم و اميد * بندگى شه گزيد از عقل و ديد آن دگر فرمان نبرد از بيش و كم * برد ور هم بود از بهر شكم برد فرمان تا كه او را نان دهد * آنچه بر وى بود مقسوم آن دهد اينچنين عبدى بود مغضوب و ضال * نه بعقل او ره سپر نز عشق و حال گمرهيها باز باشد مختلف * آن يك از راهست گامى منحرف رفته رفته گمرهى افزون بود * تا كه از فرسنگها بيرون بود روز دين كاسرارها گردد عيان * مىبرافتد پرده از رخسار جان رهرو از گمراه يابد امتياز * باب رحمتها شود بر بنده باز پيش از آن كز پرده آن سلطان ذات * رخ نمايد ظاهر آيد در صفات عشق بر خود داشت اندر ذات خويش * روى خود ميديد در مرآت خويش بر ظهور آن جمال دلفروز * بيحجابى كرد عشق پرده سوز حب ذاتى باعث ايجاد گشت * عرش و فرش از جود او بنياد گشت خود مخاطب عشق بر لولاك شد * كو بخلقت باعث افلاك شد حمل بار عشق چون گرديد عرض * پس ابا كردند زان افلاك و ارض عشق افتاد از پى شوريده‌اى * رند عيارى ، حقيقت ديده‌اى غير آدم هيچ شيئى دل نداشت * عرض معنى جز به او حاصل نداشت برد آدم را به زير بار دوست * تا كند همدست خود در كار دوست هم ز آدم امتحانها كرد باز * كيست تا از هستى خود پاك باز بر فناى خويشتن بندد كمر * تاج بدهد يابد از محبوب سر تا نجويد بد دلى اين راه را * هم نبيند چشم غيرى شاه را پرده‌ها بربست پيش آن جمال * از شعاع غيرت و نور و جلال بيند او را آنكه او چشم ويست * در مقام عشق او محكم پى است گويد ار اياك نعبد نستعين * كس نباشد در ميان جز شاه دين كى گزارد عشق كامل سير او * تا پرستد وجه او را غير او پس فنا مستلزم اين بندگيست * اندر اين مردن هزاران زندگيست بنده گفتن غير بنده بودن است * كاستن جز بر وجود افزودنست بنده آن باشد كه بيند روى او * بندگى او كند بر خوى او اين عبوديت ز عشق است و نياز * طاعت بىعشق مكر است و مجاز عشق هم نايد بدل بيعلتى * علت آن باشد كه بينى طلعتى طلعت حق احمد است و حيدر است * يا ولىيى كاين دو تن را مظهر است مظهريت هم نشان احمد است * كاندر آدم مختفى از ايزد است بو البشر با اين نشان مسجود شد * و ان بليس از ترك او مردود شد چون نبودش عشق استكبار كرد * عجب را استيزه بر دلدار كرد با خود انديشيد ابليس لعين * كز چه من خائن شدم آدم امين گفت حق آدم همه عجز است و درد * تو سراپا عجب و انكار و نبرد